سلام

سلام به دوستان راه اندازی مجدد وبلاگ

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦


خدا حافظی

سلام به همه دوستان که منو در هر ۲ وبلاگم همراهی کردن و تنهام نذاشتن

من برای مدت طولانی دارم ميرم سفر و احتمالا خيلی دير به دير بيام و آپ کنم

پس تو اين مدت هم مرا ياری کنيد ممنون از همه شما

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥


فال نیک

فال نیک
 
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
 
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
 
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
 
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟
 
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصلۀ قیل و قال کو؟
 
از قیصر امین پور
 
 
 
 
 
 
You don't choose your family.
They are God's gift to you, as you are to them.
 
تو خانواده خود را انتخاب نمی کنی
آنها هدیه خداوند هستند به تو و تو هدیه خداوندی برای آنها
 
To love someone means to see them as God intended them.
 
دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است
 
To love someone is to look into yhe face of God.
 
دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند
 
The hour of departure has arrived,
and we go our ways I to die and you to live.
Which is the better, only God knows.
 
هنگام جدایی فرا رسیده است. هر کس به راه خود می رود
من می میرم و شما زنده می مانید. تنها خدا می داند کدام بهتر است
 
Live in such a way that those who know you but
don't know God will come to know God because they know you.
 
چنان زندگی کن که کسانی که تو را می شناسند، اما خدا را نمی شناسند
به واسطه آشنایی با تو، با خدا آشنا شوند
 
God is always on the side which has the best football coach.
 
خدا همیشه طرفدار تیمی است که بهترین مربی را داشته باشد
 
He who leaveth home in search of
knowledge walketh in the path of God.
 
کسی که در جستجوی دانش خانه را ترک کند، در راه خدا قدم گذاشته است
 
A baby is God's opinion that life should go on.
 
نوزاد مشیت خداست بر ادامه زندگی
 
Nobody talks so constantly about God as
those who insist there is no God.
 
هیچ کس بیشتر از کسی که منکر وجود خداست، دائما از خدا حرف نمی زند
 
You don't cleanse your heart to come to God,
you come to God to cleans your heart.
 
شما قلب تان را پاک نمی کنید که به سوی خدا بروید
شما به سوی خدا می روید که قلب تان پاک شود
 
God is not what you imagine or what you think you underestand.
If you underestand you have failed.
 
خدا آن چیزی نیست که تصور می کنید، یا فکر می کنید که می فهمید
اگر می فهمید در اشتباهید
 
Fight for the sake of God those that fight against you,
but do not attack them first.
God dose not love the aggresors.
 
به خاطر خدا با کسانی که بر علیه تو هستند بجنگ
اما تو اول به آنها حمله نکن، خداوند مهاجمین را دوست ندارد
 
Prayer is conversation with God.
 
دعا گفتگو با خداست
 
I have learned to thank God for
answering my prayers with " no " or " not now " .
 
یاد گرفته ام از خدا تشکر کنم که دعاهایم را با  " نه "  و " حالا نه " پاسخ می دهد
 
The sole purpose of this human life in nothing
but the realization of God.
 
تنها هدف از این زندگی انسانی، شناختن خداست
 
God, grant me the serenity to accept the things I cannot change,
the courage to change the things I can,
and the wisdome to distinguish the one from the other.
 
خدایا به من متانت عطا فرما تا آنچه را نمی توانم تغییر دهم، بپذیرم
شهامت عطا فرما تا آنچه را می توانم، تغییر دهم
و عقل عطا کن تا تفاوت میان آن دو را تشخیص دهم
 
از کتاب   من + لبخند = خداوند

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥


قلب مادر

 
قلب مادر
 
 
داد معشوقه به عاشق پیغام    که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور، کند    چهره پر چین و جبین پر آژنگ
با نگاه غضب آلوده زند    بر دل نازک من تیر خدنگ
از در خانه مرا طرد کند    همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده است    شهد در کام من و توست شرنگ
نشوم یک دل و یک رنگ تورا    تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی    باید این ساعت بی خوف و درنگ
روی و سینه ی تنگش بدری    دل برون آری از آن سینه ی تنگ
گرم و خونین به منش باز آری    تا برد از آینه ی قلبم زنگ
عاشق بی خرد ناهنجار    نه بل آن فاسق بی عصمت و ننگ
حرمت مادری از یاد ببرد    مست از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک    سینه بدردید و دل آورد به چنگ
قصد سرمنزل معشوقه نمود    دل مادر چون به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمین    واندکی رنجه شد او را آرنگ
آن دل گرم که جان داشت هنوز    اوفتاد از کف آن بی فرهنگ
از زمین باز چو برخاست، نمود    پی برداشتن دل، آهنگ
:دید کز آن دل آغشته به خون    آید آهسته برون این آهنگ
!آه دست پسرم یافت خراش!    وای پای پسرم خورد به سنگ

  
نویسنده : hamid ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥


پدر خوانده

 چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم، اي طُرفه نگارم

از دوري صيـاد دگـر تاب نيـارم، رفتست قرارم

چون آهـوي گمگشته به هر گوشه دوانم، رهايي نتوانم

تا دام در آغـوش نگيـرم نگـرانم، آه از دلِ زارم

از ناوكِ مژگان چو دو صد تيـر پراني، بر دل بنشانـي

چون پرتو خورشيد اگر رو بِكِشاني، واي از شب تارم

دربند و گرفتار بر آن سلسله مويم، خـلاص از تو نجويم

از ديـده رَه ِكوي تـو با اشك بشويم، با حال نزارم

برخيز كه داد از من بيچاره ستاني، دردم چـو ندانـي

بنشيـن كه شـرر بر دل تنگم بنشاني، لختي به كنارم

تا آن لب شيرين به سخن بازگشايي، خوش جلوه نمايي

اي پرده امـان از دل عشاق كجايي؟ تا سجده گزارم

گر بوي تو را باد به منـزل برسـاند، جانم برهـاند

ور نه ز وجـودم اثـري هيچ نماند، جز گرد و غبارم



*******************



برخيـز شتـربانا، بربنـد كجـاوه

كز چرخ عيان گشـت همي رايَتِ كاوه

از شاخ شجر برخاست آواي چكاوه

وز طولِ سفر حسرتِ من گشت علاوه

بگذر به شتاب انـدر از رود سَماوه

در ديـدهء من بنگـر درياچـهء ساوه

وز سينه‏ام آتشكدهء پارس نمـودار

ماييـم كه از پادشهان باج گرفتيـم

زان پس كه از ايشان كمر و تاج گرفتيم

ديهيم و سرير از گُهَر و عاج گرفتيم

اموال و ذخـايرشـان تـاراج گرفتيم

وز پيكرشـان ديبَـه و ديباج گرفتيم

ماييـم كـه از دريـا امـواج گرفتيم

و انديشه نكرديم ز طوفان و ز تَيـار

در چين و خُتَن وِلوِله از هيبتِ ما بود

در مصر و عَدَن غلغله از شوكت ما بود

در اندلس و روم عيان قدرت ما بود

غَرناطـه و اِشبيـليـه در طاعت ما بود

صقليه نـهان در كنف رايتِ ما بود

فرمـانِ همـايونِ قضـا آيـتِ ما بود

جاري به زمين و فلك و ثابت و سيار

خاك عـرب از مشرقِ اقصي گذرانديم

وز ناحيـهء غـرب بـه اِفريقيه رانديم

درياي شـمالي را بر شـرق نشانديم

وز بحر جنـوبي به فلك گرد فشانديم

هند از كف هندو، ختن از ترك ستانديم

ماييـم كه از خـاك بر افلاك رسانديم

نام هنر و رسـم ِكَـرَم را به سزاوار

امروز گرفتار غـم و محنـت و رنجيم

در داو فَـرَه باختـه انـدر شش و پنجيم

با ناله و افسـوس در اين دير سپنجيم

چون زلف عروسان همه در چين و شكنجيم

هم سوخته كاشانه و هم باخته گنجيم

ماييـم كه در سوگ و طرب قافيه سنجيم

جغـديم به ويرانه، هزاريم به گلـزار

ماهت به محاق اندر و شاهت به غري شد

وز باغ تو ريحان و سپرغم سپري شد

انـده ز سفـر آمد و شادي سفري شد

ديوانه به ديوان تو گستاخ و جري شد

وان اهرمـن شـوم به خرگاه پـري شد

پيـراهن نسرين، تن گلبرگ ‏تري شد

آلوده به خون دل و چاك از ستم خـار

مرغان بسـاتيـن را منقـار بريدند

اوراق رياحيـن را طومـار دريدند

گاوان شكم‏خـواره به گلزار چريدند

گرگان ز پي يوسف بسيـار دويدند

تا عاقبت او را سـوي بازار كشيدند

ياران بفروختندش و اغيـار خريدند

آوخ ز فروشنـده، دريغـا ز خـريدار

افسوس كه اين مزرعـه را آب گرفته

دهقـان مصيبت‏زده را خـواب گرفته

خـون دل ما رنگ مِـيِ ناب گرفته

وز سـوزشِ تب، پيكرمان تاب گرفته

رخسـار هنر گونهء مهتـاب گرفته

چشـمان خِرَد پـرده ز خوناب گرفته

ثروت شده بي‏مايه و صحت شده بيمار

ابري شـده بالا و گرفته است فضا را

وز دود و شـرر، تيره نموده است هوا را

آتـش زده سكان زميـن را و سما را

سوزانده به چرخ اختر و در خاك گيا را

اي واسطه رحمـت حق بهر خـدا را

زين خـاك بگـردان رهِ طـوفان بلا را

بشكاف ز هم سينه اين ابر شرر بار
 

 


*******************
 

 

آهي كشيد، غمزده پيري سپيـد موي

افكند صبحگاه، چـو در آيـنه نگاه

در لابلاي موي چو كافور خويش ديد

يك تار مو سياه!

در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد.

در خاطرات تيره و تاريك خود دويد.

سي سال پيش، نيز، در آئينه ديده بود

يك تار مو سپيد!

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٥


عاشقی

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز...


عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...

  
نویسنده : hamid ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥


 

سيصد گل سرخ، يك گل نصرانـي
ما را  ز سـر بريـده مي‌ترسانـي؟
ما گر ز سـر بريـده مي‌تـرسيديم
در مجلس عاشقـان، نـمي‌رقصيديم!
 
هركسي ميخواد كسي بشه اما هيچكس نميخواد بزرگ بشه.
 
اگر نمي‌داني به كجا مي‌روي، ممكن است از جاي ديگري سر درآوري!
 
وقتي مردي دَرِ اتومبيل را براي همسرش باز مي‌كند، يا اتومبيل نو است يا خانم.

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥


عشق

 
عشق
 
عشق است ز ما و من رمیدن    در سایه دوست آرمیدن
خود را ز میانه بر گرفتن    او را به میان جان کشیدن
اندیشه خویش محو کردن    دفترچه عقل را دریدن
دست از همه غیر حق بشستن    پای از در این و آن کشیدن
جز قصه عاشقی نخواندن    جز جلوه او به جان ندیدن
جز صحبتش آرزو نکردن    جز گفته دوست ناشنیدن
از بام کسی گذر نکردن     دایم به هوای او پریدن
دنبال کسی دگر نگشتن    پیوسته به سوی او دویدن
جان و دل نوربخش دادن     حق را به ازای آن خریدن
 
از دکتر جواد نوربخش
 
 
I love God. I have no time to hate the Devil.
 
.من خدا را دوست دارم. فرصتی برای نفرت داشتن از شیطان ندارم
 
The spirit came from God and will return to Him.
 
.روح از خدا آمده و به او باز می گردد

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


بردی از يادم

بردی از یادم

 

بردی از یادم       دادی بر بادم       با یادت شادم

دل به تو دادم       در دام افتادم       از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند       ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز      چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان       که از آن لب خندان

بشنیدم و هرگز       خبری نشد از آن

کی آیی به برم       ای شمع سحرم

در بزمم نفسی       بنشین تاج سحرم        تا از جان گذرم

پا به سرم نه جان به تنم ده چون به سرآید عمر خبرم ده

نشسته بر دل غبارغم    زانکه من در دیارغم    گشته ام غمگسارغم

امید اهل وفا تویی   رفته راه خطا تویی   آفت جان ما تویی

بردی از یادم      دادی بر بادم

 با یادت شادم

دل به تو دادم       در دام افتادم       از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند

ای گل بر اشک خونینم بخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز  

 چشم من باشد به راهت هنوز

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥


هفت نصيحت مولانا

هفت نصيحت مولانا

• گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)

• باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

• اگركسي اشتباه كردآن رابه پوشان (مثل شب)

• وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

• متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

• بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )

• اگرمي خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه )

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد
کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي
اي کاش تمام اينها را مي دانستی

 

حضرت علي (ع) مي فرمايد:
خشم نوعي ديوانگيست زيرا فرد خشمگين پشيمان مي شود اگر پشيمان نشد ديگر ديوانگيش مسلم است!!!

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 

 
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .
 
مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن
 
 شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .
 
 ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول
 
مي كشد  ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .
 
 
ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ،
 
تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري
 
 
ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ،
 
پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر
 
بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي
 
گفت : من .

 
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت  سينه اش
 
آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا
 
خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند .
زمين خدا گرم شد .


خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥


عاشقانه نامدار

ديشب که به ديدارم آمدی  دسته ای از گلهای سپيد بر سينه خود آويخته بودی بارها خواستم تمنا کنم آنرا به من هديه دهی.ليکن جرات نکردم.
وقتی از من جدا شدی و در خوابگاه خويش خفتم ديدگانم خواب را از من گريزان نمودند و هنگاميکه شفق سر زد چون نيازمندی برگهايی از دسته گلت را يافتم وآنها را بوييدم.
اين برگهای خشکيده خود ارزشی ندارند ولی چون يادبودی از محبت و عشق تو هستند بجای گل و شيشه عطر از آنها نگهداری ميکنم تا روزيکه دگر باره بديدارم بيايی و دلم از نگريستن رخساره همچون برگ گلت آرام گيرد.
پرتو سحرگاهی از پنجره من ميتابد و از جانب تو پيام می آورد:
آنچه به دست گرفته ای چيست؟
پاسخ ميدهم: اين يک شاخه گل يا ريحان و گلاب نيست ولی چون از محبوب به يادگار مانده برای من عزيز است.
آنگاه بر جای خويشتن نشسته می انديشم:
اين يادبود وصال را من در کجا نگاهداری نمايم؟
همه آرايش و زينت ها را به کناری نهاده و با ياد تو که دل از من ربوده ای گوشه ای را بر گزيدم چه زينتی بالاتر از انکه بازمانده دسته گل ياسمنی را که بر سينه داشتی اينک بر روی قلب من قرار گرفته است و مرا به شکيبايی ميخواند.
تو ای گل زيبای من که دلی آکنده از درد داری و خواب بر وجودت سايه انداخته است مگر به تو نگفته اند زيبايی و شکوه گل بيشتر به خاطر آن است که در دامان خاری جای دارد؟
بيدار شو و وقت را گرامی بشمار...برخيز و به يار آور که در کنار سنگ ها مردی تنها و بيکس بانتظار تو نشسته که هرگز نبايد او را بفريبی چه ميشود اگر به سوی او روان شوی و هنگاميکه تنها چهره دلارای تو را در نظر خويش مجسم کرده است حقيقت را در برابرش آشکار سازی بنوای گام های خود از رويايی که او را در بر گرفته است برهانی تا وی محبوبش را لختی در آغوش گيرد.
دست در دست هم نهاده ديدگانمان را به هم دوخته ايم زيرا سرنوشت اينطور ميخواست که ما هم لحظه ای از شراب ابديت سر مست شويم .
طليعه خورشيد و بوی سکر افرين گلها به ما نويد جوانی و کامرانی ميدهند و اين عشق که ميان ما استوار گرديده است به اندازه ترانه های روستايی که از بيکران دور بگوش ميرسد ساده و بی آلايش است.
ياسمن هايی که به خاطر من چيده و از آنها دسته گلی آراسته ای به من ميگويند بيدار باش که اين ارمغان با دادن و باز پس گرفتن نگاه شرمساری توام است.
او لختی بر تو لبخند خواهد زد و دمی شرمگين لب بر لبت خواهد فشرد و زمانی نيز بی سبب از خود بی خود خواهد شد.اما من ميگويم عشق من و تو از ترانه هايی که برايت خواندم و آنها را بخاطر تو سرودم بی زنگارتر است.
ساعتی خوشتر از اين دم که ما موجوديت يکديگر را احساس مینماييم وجود ندارد و آنچه را که امکان ناپذير و محال ميدانند در ميان من وتو نيست حتی در ماورای اين طلسم سايه ای ما را تهديد نميکند.

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


ما زياران چشم ياری داشتيم

 
 
 
 
 
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
 
 
 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


روابط عاشقانه دختر و پسر

 
 
نوشتار حاضر تحت عناوين زير سامان يافته است ؛
الف ) تعريف عشق
نويسنده پس از آنكه از قول مولانا و محي الدين عربي مي آورد كه هر كس عشق را تعريف كند ، آن را نشناخته است ، تعريف مرحوم دهخدا از عشق را آورده و نهايتا سخن سهروردي را نقل مي كند كه عشق افراط الحب ( محبت شديد ) است . نكتة مهمي كه در ارتباط عاشقانه بين دختر و پسر مفيد و قابل توجه است اينكه از نگاه ابن مسكويه رازي ، عشق افراط در محبت است و از دوستي خاص تر و محدودتر است و عشق جز بين دو نفر امكان ندارد .
اما عشق از سويي « شيفتگي » كه محبت شديد اما يك طرفه است متمايز است و از سويي ديگر : عشق از « هوس » كه ترابط بين افراد فراوان است ، متمايز مي شود . كلام و نگاه عاشقانه ، صادقانه و خالصانه است اما كلام و نگاه هوس آلود مبتني بر دروغ ، ريا و نفاق است . محور عشق ، دگر خواهي است و محور و مدار هوس ، خودخواهي و ...
در اين مقاله بدون بحث از حسن و قبح عشق ، عشق در معناي محبت شديد بين دو فرد بعنوان يك واقعيت ( Fact ) بيروني و برخي ابعاد و اوصاف و شرايط آن مورد توجه و بحث قرار مي گيرد .
ب ) اقسام عشق
عشق در يك معنا به دو قسم حقيقي و مجازي تقسيم مي شود . در عشق حقيقي ، محبوب خداوند و صفات و افعال اوست و لكن در عشق مجازي محبوب و معشوق ، ظواهر دنيوي است و رابطة عاشقانة دختر و پسر نيز از اقسام عشق مجازي و از مصاديق عشق زميني محسوب مي گردد.
از نگاهـي ديگر مجموعة روابط عاشقانة زن و مرد در چهار شكـل « عشق مرد به مرد ، مرد به زن ، زن به زن ، زن به مـرد » خلاصـه مي شود . در روابط دختر و پسر يك شكل ( يعني عاشق پسر و معشوق دختر ) بسيار كثيرالمصداق تر و متدوال تر است ، زيرا ؛
اولا : زن از مرد و به تبع آن دختران از پسران زيباترند و زيبايي نيز عشق آفرين است . از آنجا كه زنان و دختران در مقايسه با مردان و پسران عموما و غالبا زيباترند و در نتيجه مجذوب ، محبوب و معشوق پسران واقع مي شوند .
ثانيا : شايد در فلسفة چنين زيبايي براي دختران در مقابل پسران بتوان گفت كه خالق آدميان ، از آن رو جنسي را بر جنس ديگر ترجيح داد كه تـوازن بين اين دو جنس در بعد « جسمـي» برقرار گردد . اگر آدمـيان داراي سه بعد « قلب و دل » ، « عقـل » و « جسم » اند ، غالبا پسران از دختران در حوزة جسمي نيرومند تر و قوي ترند ، اما زيباتر بودن دختران از پسران باعث مي شود كه پسران با همة قدرت ، ادعا و... اسير دختران شوند و در روابط عاشقانه براي آنها فداكاري كنند ...
ثالثا : هويت جنسي دختر و پسر همسان نيست ( گر چه هويت انساني برابر دارند ) و چون دختران زيباترند ، اگر زيبايي هاي خود را نابجا عرضه كنند ، هم ارزان فروخته مي شوند و هم ممكن است برايشان خطرساز باشد . از اين رو پوشش براي دختران جوان و مؤمنه توصيه شده است و فلسفة حكم حجاب و پوشش را بايد در زيبايي دختران نسبت به پسران ديد.
رابعا : از آنجا كه عشق و زيبايي قرين يكديگرند و نيز دختران مظهر و نماد زيبايي اند ، از اين رو حتي در توصيف و بيان زيبايي معشوق حقيقي نيز از ويژگي هاي زنان و دختران ( چشم ، ابرو ، لب ، خال ، زلف ، گيسو و ... ) بهره برده اند . چناچه امام خميني  (ره) در توصيف خالق هستي مي سرايد :
ج ) كتمان يا اعلان عشق
در احاديث شيعي « كتمان عشق » مورد توجه قرار گرفته و آمده است : آنكه عاشق گردد ، پس آن را كتمان كند و عفيف بماند و بميرد ، شهيد است . و يا : كسي كه عاشق شود و آن را كتمان كند و عفيف بماند و صبر كند ، غفران خدا براي اوست و او را داخل بهشت مي كند.
چند نكته از احاديث فوق قابل استنتاج است :
1) تعبير عف يعني عفيف و پاك بودن عشق ، مربوط به عشق مجازي است و عشق حقيقي آلوده و غير عفيف نمي تواند باشد . پس مراد از عشق در اين روايات ، حداقل عشق مجازي نيز هست .
2) اين احاديث تصريح ندارند كه عاشق ، عشق را از چه كساني مخفي دارد . پاسخ صحيح تر آن است كه فرد عاشق ، عشق خود را نه از معشوق ، بلكه نسبت به ديگران كتمان كند و بپوشاند و پرده دري نكند . اين تلقي از آن رو اهميت دارد كه عشق را معارض نيك نامي و قرين با پرده دري مي دانند . به قول حافظ :
 اي دل اندر عاشقي تو نام نيكو ترك كن          كه ابتداي عشق رسوايي و بدنامي است آن
و به قول سعدي :       سعديا دور نيك نامي رفت                نوبت عاشقي است يك چندي
3) تأكيـد برعشق كتمان شده و قرين با عفاف براي كسب بالاترين درجه و مقام ( رسيدن به مقام شهادت ) ، به معناي مراتب پائين تر و كم امتياز تر عشق مجازي نيست ، مثلا اگر عاشقي با رعايت عفاف ، در رعايت شرط كتمان كاملا موفق نباشد ، گر چه اجر شهيد ندارد ، اما معلوم نيست اين عشق را بتوان مطرود و مذموم تلقي نمود.
4) گاهي شكل ظهور و محمل تجلي عشق براي رعايت عشق ، محمل هاي موجه و مقبول است . مثلا در عين اينكه دختر و پسري سوزها و گدازها ، بي خوابي ها ، آتش ها و .. را واجدند ، اما اين معاشقه بين آنها در قالب كار اداري ، علمي ـ پژوهشي ، فعاليت هاي اجتماعي و… ظهور و نمود پيدا مي كند .
5) علاوه بر دو راه « بي عشقـي و نيك نامي » و « عاشقي و رسوايي و بدنامي » مي توان گـروه و گزينة سومي فرض نمـود كه هم عاشق اند و هم با كتمان سر ، نيك نام و سالم مي مانند . اين نگاه به عشق چقدر با روابط ناسالم هوس آلود كه نام عشق بر آن مي نهند و در جامعة ما وجود دارد ، متفاوت است .
د ) علم قبل از عشق و بعد از آن
اگر مركزي ترين و محوري ترين بحث در روابط دختر و پسر ، عشق و رابطة عاشقانه است ـ زيرا بنياد خانواده نياز به وجود عشق دارد ـ اما مهم ترين ويژگي عشق ، ارتباط آن با علم و آگاهي است . علم و عشق از دو جهت رابطه دارند : علم پس از عشق و قبل از آن .
علم پس از عشق بدين معني است كه دختر و پسري از شكل گيري رابطة عاشقانه ، نسبت به هم شناخت ، آگاهي و علم پيدا كنند . به تعبير حضرت امير در نهج البلاغه ( خطبه 109 ) كسي كه عاشق چيزي شود ، چشم اش كج و قلب اش مريض مي شود و با چشم غير درست مي بيند و با گوش ناشنوا مي شنود . علم پس از عشق چندان معتبر و دقيق نيست و چنين رابطة عاشقانه اي اگر در همين سطح بماند ، آسيب پذير است.
اما علم قبل از عشق ، يعني قبل از آنكه دختر و پسري به يكديرگ دل بسپارند ، بايد آگاهانه و با شناخت و علم از يكديگر به هم نزديك شوند . اگر رابطة عاشقانه متكي به آگاهي هاي لازم فردي و اجتماعي مخاطب باشد ، اين رابطه به زودي آسيب نمي بيند و در صورت تأسيس خانواده به تبع آن نيز ، اين خانواده پايدار و آرام و ماندگار خواهد بود.
هـ ) نتيجه گيري
1) در يك نگاه مي توان گفت كه دختر و پسر براي يكديگر خلق شده و در كنار هم مكمل يكديگرند . ولي براي اينكه اين تعامل شكل سالم بگيرد ، اولا : بايد در قالب عشق باشد و از اين دوستي هاي ناسالم و ارتباطات فاسد رهايي پيدا كنيم . ثانيا : بايد بدانيم كه سالم ترين ارتباطات دختر و پسر در فضاي خانواده ثمر داده و نمود مي يابد . از اين رو بهترين رابطة عاشقانه دختر و پسر ، آن شكلي است كه منتج به نهاد مقدس خانواده شود ؛ از نيازهاي دختران و پسران ، نيازهاي جنسي است و مدعا آن است كه تنها يك دختر و يك پسر در قالب موجه و مشروع مي توانند نياز جنسي خود را برآورده نمايند و اين بستر مناسب ، خانواده است .
2) جداي از نگاه هاي مذموم امثال امام محمد غزالي و ملامحسن فيض كاشاني به عشق ، مي توان گفت كه بهترين و عميق ترين غذاي دل ، عشق است . اما بايد به قول دكتر علي شريعتي بين عشق و ايمان پل زد تا از آفات آن مصون ماند . شريعتي ايمان بي عشق را زنداني پر از زنجير و غـل و بند مي داند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه مي سازد . ( گفتگوهاي تنهايي ، ص 86 ) .
همان گونه كه عشق بي ايمان آسيب زا است ، در آسيب شناسي روابط عاشقانة دختر و پسر بايد توجه داشت كه عشق مبتني بر جهل و عـدم آگاهي و صرفا متكي بر احساس نيز سوزنـده است و ممكن است منجر به شكست در روابط عاشقانه شود . از اين رو هرگز نبايد به داده هاي محصول عشق بسنده نمود و پيش از ورود به فضاي عشق ، نبايد آن را آسان گرفت كه به قول حافظ :
لا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها          كه عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشكل ها
 
دكتر رسول فرشادي

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٥


 


Click to view full size image

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


عشق

عشق  
فهميدن عشق را چه مشکل کردند ما را ز درون خود غافل کردند
انگار کسي به فکر ماهي ها نيست سهراب بيا که اب را گل کردند
....  
همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال
بالا رفتن از كوه هستند.
ارزش  
مردم قيمت همه چيز را ميدانند ولي ارزش هيچ چيز را نمي دانند.
زندگي  
زنده باش

چاره اي ديگر نيست
زندگي بايد كرد
من اگر زنده نخواهم باشم
باز هم نبض زمانه جاريست
پس چه خوب است كه نبضت همره نبض زمانه بتپد
چاره اي ديگر نيست
زنده باش تا كه زمان ناي تپيدن دارد...

شعر از: خودم (م. ح.تنها)
مطالب جالب   صداقت بهترين سياست است.
از موقعيت سوء استفاده نکن.
زندگي يک فرصت است.
من تجربه دارم که کمک به ديگران را فراموش نکن.
ابر  همواره به خاطر بياور که در اوجي معين ديگر ابري نيست. اگر زندگيت ابري است به اين دليل است که روحت انقدر که بايد بالا نرفته است...
شجاعت   
شجاعترين مردم کسي است که به اشتباه خويش اعتراف کند
عاقبت انديشي  
از هر کاري که اگر از کننده آن بازخواست شود آنرا زشت شمارد يا از آن پوزش خواهد ، دوري کن
زندگي  
با کسي زندگي نکن که مي توني باهاش زندگي کني
با کسي زندگي کن که بدون اون نميتوني زندگي کني
زندگي ...  
ساده زندگي کن .

سخاوتمندانه عشق بورز .

عميق توجه کن و

مهربانانه سخن بگو ...
آرزو   مراقب باشيد چه آرزوئي مي کنيد ممکن است به آن برسيد
--  
با هر چه عشق نام تو را ميتوان نوشت
با هر چه رود نام تو را ميتوان سرود
بيم از حصار نيست که هر قفل کهنه را
با دستهاي روشن تو ميتوان گشود

 

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥


 

]_________LOVELOVE____________LOVELOVEL
______LOVELOVELOVELO_______LOVELOVELOVELOVE
____LOVELOVELOVELOVELOV___LOVELOVELOVELOVELOV
___LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE_______LOVE
__LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE_________LOVE
_LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE_______LOVE
_LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE______L
LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVE__LOV
LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOV_L
LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL
LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL
_LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOV
__LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL
____LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELO
______LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVEL
_________LOVELOVELOVELOVELOVELOVELOVELOV
____________LOVELOVELOVELOVELOVELOVEL
______________LOVELOVELOVELOVELOVE
_________________LOVELOVELOVEL
___________________LOVELOVEL
_____________________LOVELO
______________________LOVE
_______________________LO

 

نظررررررررررررررررررررررررررر بدين

  
نویسنده : hamid ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥